|
دورریختنیها
|
||
|
داستانهای کوتاه من |
اين داستان پنجشنبه هفته گذشته در مجلهي دوچرخه چاپ شده بود. شما هم آن را بخوانید و نظر بدهید.
ـ اميرييو... اييو... اييو...!
رضا بود. يعني چهكار داشت اين وقت شب؟ مثل فشنگ از جا بلند شدم و همين كه خواستم از اتاق بيرون بروم، مامان گفت: «كجا؟»
گفتم: «الان برميگردم.»
رضا يك قابلمه بزرگ توي دستش بود.
گفت: «ببين امير، امشب مهمان داريم. مامانم گفته از چلوكبابي سر خيابان چلوكباب بگيرم. تنهايي حوصلهاش را ندارم؛ ميآيي با هم برويم؟»
بدم نميآمد با او بروم. وقتي به مامانم گفتم، گفت: «اشكالي ندارد؛ ولي زود برگرد. اوضاع شلوغ است.»
توي راه همين جوري با هم حرف ميزديم؛ اما رضا معلوم بود كه درست و حسابي به حرفم گوش نميدهد. الكي خوب، خوب ميگفت و به قول بابا سرش را مثل پنكه اين طرف و آن طرف ميچرخاند.
به كوچه تاريكي رسيديم، رضا ايستاد و اين طرف و آن طرف را نگاه كرد. گفتم: «رضا، حواست به من است؟»
گفت:«آ...ر...ه»
قوطي رنگ فشاري را از زير كاپشنش بيرون آورد و با خط خرچنگ قورباغهاي روي ديوار نوشت: «مرگ بر شاه خائن»
گفتم: «پسر، تو چه آدمي هستي! رنگت را هم آوردهاي؟!»
گفت: «پس چي! فكر كردي براي چي قبول كردم تمام خريدهاي مامانم را انجام بدهم؟»
روي ديوار دنبال چيزي ميگشت. با انگشت يك فرو رفتگي را روي ديوار نشان داد و گفت: «ببين، جاي گلوله است ها...!»
صاحب چلوكبابي كلي تحويلمان گرفت. قابلمه را كه برد، گفت دو استكان چاي برايمان آوردند.
گفتم: «ما كه چاي نخواستيم.»
رضا گفت: «هيس! آبرويمان را بردي! مگر نميبيني مشتري ندارد؟ ميخواهد تحويلمان بگيرد مشتري شويم.»
رضا بچه زبر و زرنگي بود. بعضي وقتها به او حسودي ميكردم. داشتم چايم را هورت ميكشيدم كه يكدفعه صداي وحشتناكي بلند شد. فكر كردم قابلمه از دست صاحب چلوكبابي به زمين افتاده زمين؛ اما رضا مثل برق به به طرف خيابان رفت و به دنبال او كارگرهاي چلوكبابي به خيابان دويدند. رضا داد زد: «امير، بيا...»
چند نظامي با اسلحه و باتوم، چند پسر جوان را دنبال مي كردند. پسرها به صورت مارپيچ مي دويدند تا به قول رضا مامورها نتوانند درست هدف بگيرند. پنجره خانهها باز بود و همسايهها به خيابان نگاه ميكردند. هركس چيزي ميگفت. رضا گفت: «بايد زود برگرديم. الان نگرانمان ميشوند.»
قابلمه چلوكباب را برداشتيم و راه افتاديم. كوچه و خيابانها بدجوري شلوغ بود. سر خيابان «بيسيم»* چند جوان جمع شده بودند و بدون توجه به اين سر و صداها، شعاري را تمرين ميكردند: «كشتي جوانان وطن/ الله اكبر/ كردي هزاران در كفن/ الله اكبر!»
گفتم:«توي همين چند دقيقه چه اتفاقهايي افتاده...»
رضا گفت: «آره، الان كه ميآمديم، هيچكس در خيابان نبود.»
دوباره صداي تير بلند شد. خيلي ترسيدم. رضا دو طرف قابلمه را محكم گرفت و گفت: «امير، بدو...!»
خيلي زود به خيابان خودمان رسيديم. گفتم: «رضا، نگاه كن، همه همسايهها توي كوچهاند.»
رضا گفت: «اِ، اين ماشين آقا خسروست كه!»
ماشين آقا خسرو پشت ديوار خانه پارك شده بود. روي در صندوق عقب ماشين با رنگ قرمز و براقي نوشته بودند: «مرگ بر شاه، مرگ بر شاه دوست!» از ترس گلويم خشك شده بود آقا خسرو آدم بد اخلاقي بود. ميگفتند چند تا از انقلابيها را لو داده است. حالا رضا ايستاده بود و بر و بر به ماشين او نگاه ميكرد. فكر كردم الان است كه آقا خسرو بيرون بيايد و يقه ما را بگيرد. ياد رنگ فشاري همراه رضا افتادم. دستش را كشيدم و گفتم: «به چي نگاه ميكني؟ بيا برويم ديگر!»
يكدفعه چراغ سر در خانه آقا خسرو روشن شد. قلبم به تاپ تاپ افتاد. صداي باز شدن در خانه آمد. پا گذاشتيم به فرار. پاي رضا پيچ خورد و قابلمه غذا از دستش افتاد؛ اما رضا اصلاً برنگشت پشت سرش را نگاه كند، ولي من يك لحظه برگشتم و آقا خسرو را را ديدم كه داد و بيداد ميكرد و چيزهايي ميگفت. گفتم: «خدا كند ما را نشناخته باشد.»
رضا گفت: «بيخيال! چلوكباب را بگو كه از بين رفت.»
آخرش هم نفهميدم كار چه كسي بود؛ اما رضا ميگفت ميداند چه كسي آن شعار را روي ماشين آقا خسرو نوشته؛ اگرچه چيزي به من نگفت. آقا خسرو از آن آدمهاي نديد بديد بود كه ماشينش را خيلي دوست داشت و هميشه شيشههاي آن را برق ميانداخت؛ اما آن شب هركاري كرد نوشته روي صندوق عقب ماشينش پاك نشد كه نشد. روز بعد، آقا خسرو ماشينش را برد پيش نقاش و در صندوق عقب را برايش رنگ كردند. شب، دوباره به صداي آقا خسرو از خانه بيرون آمديم. روي در صندوق عقب يك نفر نوشته بود: «ننگ با رنگ پاك نميشود!»
.....................................................................
*بيسيم: نام محلهاي در جنوب شهر تهران

بلندترين ساختمان شهر
يك دسته طوطی وحشی، سر و صدا كنان از آسمان شهر میگذشتند. مرد، در حالی كه شيلنگ آب در دستش بود، لحظهای به آسمان چشم دوخت. پرندهها بلندترين ساختمان شهر را دور زدند و به طرف مغرب به راهشان ادامه دادند.
مرد نگاه از آسمان گرفت و آه كشيد. صدای شرشر ملايم آب، سكوت دلانگيز صبحگاهی را میشكست. مرد اما، رغبتی برای درك اين صبح دلانگيز از خود نشان نمیداد. تنها، برای چند لحظه سكوت باغ، او را وادار كرد كه دست از كار بكشد و باغ پاييززده را از نظر بگذراند و به شبح پر جنب و جوش دختر بچهای چشم بدوزد كه با سبدی در دست، آهسته به طرفش میآمد.
دخترك لباسهای مرتبی پوشيده بود؛ روبان قرمزی به موهای سياه و بلندش بسته بود و پوستی شاداب همچون پوست سيب سرخ داشت.
مرد يك لحظه احساس كرده بود كه اين، دختر اوست كه به طرفش میآيد و از اين احساس لرزهی خفيفی به جانش افتاده بود. دختر مرد اگر بود، حالا ديگر همسن و سال دخترِ خانم بود.
دخترك لبخندی زد و لبهايش جنبيد:
- مامان گفت ديگه كافيه. صبحونهات رو كه خوردی میتونی بری تو انبار بخوابي.
و سبد غذا را به مرد داد: تكهای كالباس، كمی نان مانده و مقداری سبزی.
مرد لبخندی زد و از دختر تشكر كرد. دختر كه رفت، مرد يك بار ديگر سبد غذا را وارسی كرد، پوزخندی زد و زير لب گفت:
ـ اين هم از اين! امروز را هم با پسماندهی غذای مهمانهای خانم سر میكنم.
و به آسمان چشم دوخت.
كلاغی بر شاخهی لخت درخت سپيدار نشسته بود. صدای شرشر آب همچنان بر سكوت باغ غلبه داشت.
كوچهي پيچ و مهره
بچّهها اسمش را گذاشته بودند«كوچهي پيچ و مهره» البتّه پيچ كه داشت؛ يك كوچهي پيچ در پيچ و باريك؛ امّا مهرهاش را نميدانم براي چي گذاشته بودند روي آن. اين كوچه، ميانبر بود. يعني راه طولانيِ خانه تا مدرسه را كوتاه ميكرد؛ ولي بدياش اين بود كه آفتابگير نبود و براي همين، زمستانها پر از برف ميشد. آن وقت، رفت و آمد در اين كوچه، تماشايي بود! برفها يخ ميزد و بچّهها هرقدر هم كه مواظب راه رفتنشان بودند و احتياط ميكردند، باز، گرومپ گرومپ زمين ميخوردند و دست و پايشان درد ميگرفت. حالا، اينكه چيزي نبود. غلامي، بچّهي تنبل كلاس پنجم كه هيكل بزرگي هم داشت، از خلوتيِ كوچه استفاده ميكرد، هر روز جلوي بچّههاي كوچكتر سبز ميشد و خوراكيها و وسايل به دردبخور و قشنگشان را به زور از آنها ميگرفت.
هر وقت كه از اين كوچه رد ميشديم و ميديديم يكي از بچّهها در حال گريه كردن است، ميفهميديم كه سر و كلّهي غلامي توي كوچهي پيچ و مهره پيدا شده است. چارهاي هم نداشتيم؛ چون اگر ميخواستيم راهِ آمده را برگرديم و از كوچهي پاييني برويم، مدرسهمان دير ميشد.
غلامي، هر روز كَلَكِ جديدي سوار ميكرد. يك روز ميآمد دست ميكرد توي جيبِ يكي از بچّهها، پولهايشان را بيرون ميكشيد و ميگفت: «اين پولها مال من است؛ جيبم سوراخ بوده، پولهايم ريخته سرِ كوچه و تو آنها را برداشتهاي.»
بعد، چون زور هيچكس به او نميرسيد، مجبور ميشد تسليم شود و پولهايش را به او بدهد. بيشترِ وقتها هم بچّههاي درسخوان را اذيّت ميكرد. پاشا ميگفت: «اين غلامي خودش تنبل است؛ براي همين به بچّههاي درسخوان حسودي ميكند.»
خلاصه اينكه ديگر، همهي بچّهها از دستِ او كلافه شده بودند و نميدانستند كه بايد چهكار بكنند. يك بار غلامي، يك «نارنجك» با خودش آورده بود. من و پاشا و سعيد داشتيم خوش و بش كنان از كوچه رد ميشديم تا به مدرسه برويم كه غلامي از راه رسيد، نارنجكش را به ما نشان داد و گفت: «اگر خوراكيها و وسايل خوشگلتان را به من ندهيد، اين را جلوي پايتان منفجر ميكنم!»
اين را كه گفت، رنگ از صورت پاشا پريد. پدر او ارتشي بود. در حالي كه آب دهانش را به سختي قورت ميداد، رو كرد به ما و گفت: «بچّهها، راست ميگويد. من عكس نارنجك را در جايي ديدهام. بابايم ميگويد نارنجك، خيلي خطرناك است.»
چارهاي نبود. جيبهايمان را خالي كرديم و غلامي تمام پولهايمان را برداشت. تازه، وسايل كيفهايمان را هم بيرون ريخت و دفتر سيمي خوشگلي را كه مامان، روز تولّدم برايم خريده بود برداشت. پاشا هم يك خودكار خوشگل داشت كه غلامي آن را هم با خود برد. امّا سعيد زد زير گريه. وقتي كه او به گريه افتاد، غلامي كيفش را پس داد و گفت: «حالا كه گريه ميكني، بيا كيفت را پس بگير!»
تازه، بعداً فهميديم آن چيزي كه غلامي به ما نشان داده بود، نارنجك نبود! در اصل يك راديوي كوچك بود كه آن را شكل نارنجك درست كرده بودند!
فرداي آن روز، سرِ صف، آقاي ناظم پشت بلندگو رفت و گفت: «دانشآموزان عزيز! امروز، همانطور كه قبلاً قول داده بودم، قرار است به چند نفر از دانشآموزان ممتاز و با انضباط، جايزه بدهيم.»
يكدفعه بچّهها، مدرسه را روي سرشان گرفتند. آقاي ناظم اسم چند نفر را خواند، آنها هم رفتند و جايزههايشان را گرفتند. حسّ ِ عجيبي به من ميگفت كه من هم از دست آقاي ناظم جايزه ميگيرم. روي پايم بند نبودم و قلبم تند تند ميزد. داشتم فكر ميكردم كه حالا اين جايزه، چي هست؟ كه يكدفعه اسم خودم را شنيدم. حالا ديگر قلبم داشت از كار ميافتاد. نفهميدم چهجوري آن همه پلّه را بالا رفتم. آقاي ناظم، لبخند زنان با من دست داد، دستي به سرم كشيد و گفت: «آفرين پسرم، مبارك باشد!»
بعد، جايزهي كادوپيچ شده را به من داد. جايزهي من، يك مدادتراش رو ميزي بود؛ چيزي كه هميشه آرزويش را داشتم. خدا خدا ميكردم كه زنگ بخورد تا به خانه بروم و جايزهام را به مامان و بابا نشان دهم. بالاخره، ديرتر از هميشه، زنگ خورد و با سعيد و پاشا به طرف خانه دويديم. پاشا هم مثل من جايزه گرفته بود. همين كه به كوچهي پيچ و مهره رسيديم، يكدفعه غلامي جلويمان سبز شد. راهمان را بست و گفت: «رد كنيد بيايد!»
منظورش به مدادتراشها بود. چارهاي نبود. اوّلش چند لحظهاي خشكمان زد. به فكرم رسيد بزنم زير گريه، شايد غلامي بيخيال شود و دست از سرم بردارد؛ امّا بعد فكر كردم نبايد جلوي او گريه كنم؛ حتّي اگر پاي مدادتراش روميزي وسط باشد. غلامي مدادتراش مرا به زور از دستم كشيد؛ بعد رو كرد به پاشا و گفت: «اي ترسو، تو كه زود گريهات ميگيرد. گريه كن، وگرنه مدادتراش تو را هم ميگيرم.»
با خودم فكر كردم: يعني او دو تا مدادتراش روميزي را ميخواهد چهكار؟ لابد براي برادرش ميخواست. شايد هم ميخواهد آن را بفروشد. توي دلم گفتم: «كاش اميرپاشا گريه نكند!» ولي او خيلي دلنازك بود و زود گريهاش ميگرفت. گفتم: «پاشا، يك وقت گريه نكنيها!» امّا كار از كار گذشته بود و صورت پاشا از اشك خيس شد؛ غلاميهم دست از سرِ او برداشت و رفت.
همينطور كه داشتم به اميرپاشا دلداري ميدادم، گفتم: «اينطوري كه نميشود. بايد او را ادب كنيم.»
سعيد گفت: «چه جوري؟ ما كه زورمان به او نميرسد.»
راست ميگفت. بايد موضوع را به برادر بزرگترم محمّد ميگفتم. محمّد كلاس سوم دبيرستان بود و زورش به او ميرسيد.
□
محمّد، همانطور كه دستم را گرفته بود، گفت: «از تو تعجّب ميكنم. چرا تا حالا اين چيزها را برايم تعريف نكرده بودي؟ اگر همان روزِ اوّل ميگفتي، حسابش را ميرسيدم.»
سعيد و اميرپاشا دهانشان از حرفهاي محمّد باز مانده بود. انگار قند توي دلم آب ميكردند؛ امّا يك لحظه با خودم گفتم: «اگر زور محمّد به غلامي نرسد، حسابي جلوي دوستانم كنفت ميشوم، تازه! آن وقت ديگر غلامي شير ميشود و بيشتر اذيّتمان ميكند.»
وسطهاي كوچهي پيچ و مهره، غلامي كه پشت ديواري پنهان شده بود، يكدفعه پريد وسط تا جلويمان را بگيرد. حتماً، از آنجا كه او پنهان شده بود، محمّد ديده نميشد؛ چون با ديدن او، كه دست مرا گرفته بود، حسابي جا خورد. خودش را جمع و جور كرد تا از كنار ما رد شود و فرار كند؛ امّا محمّد، زرنگتر از او بود. يقهاش را گرفت و گفت: «يالّا، هرچي پول داري، بريز بيرون!»
غلامي كمي تقلّا كرد تا خودش را از دست او نجات دهد؛ امّا زور محمّد خيلي بيشتر از او بود. غلامي چيزي نميگفت. يعني نميتوانست حرفي بزند؛ چون به لُكنت افتاده بود. محمّد تمام پولهاي غلامي را گرفت و گفت: «اگر پولهايت را ميخواهي، بايد گريه كني!»
غلامي، مثل موشي كه به چنگ گربه افتاده باشد، دنبال راهِ فرار بود. محمّد دوباره گفت: «با تو هستم، گريه كن تا پولهايت را بدهم.»
بيچاره غلامي نميتوانست چيزي بگويد. محمّد گفت: «باشد، گريه نكن؛ من اين پولها را به ناظمتان ميدهم، برو از او بگير!»
همين كه اسم آقاي ناظم به ميان آمد، قيافهي غلامي در هم رفت. معلوم بود خيلي جلوي خودش را گرفته است تا گريه نكند؛ امّا داداش محمّد دستبردار نبود. گفت: «نشنيدي چي گفتم؟ يا همين الان گريه ميكني، يا ميروي پيش ناظم.»
اين را كه گفت، غلامي به گريه افتاد. جوري اشك ميريخت كه يك لحظه دلم برايش سوخت؛ امّا معلوم بود كه سعيد و اميرپاشا خيلي خوشحال هستند. محمّد پولهاي غلامي را پس داد و گفت: «بار آخرت باشد كه بچّهها را اذيّت ميكني.»
از فرداي آن روز، كوچهي پيچ و مهره، امنترين راه براي رفتن به مدرسه بود. يك ميانبر خوب و به ياد ماندني.
نامه
محسن گفته بود: «تو چهقدر سمجي!»
بعد، سرش را انداخته بود پايين و رفته بود. اما من همانجا، زير سايبان مغازهاي ايستاده بودم و به خيابان نگاه ميكردم. بايد نامه را به خود پستچي ميدادم تا خيالم راحت شود.
تا آن روز چند مرتبه با محسن دم صندوق پست قرار گذاشته بوديم. خيلي دوست داشتيم با چشم خودمان خالي كردن صندوق پست را ببينيم. آنقدر ميايستاديم كه خسته ميشديم و پستچي نميآمد. اما اين بار فرق ميكرد. بايد آنقدر منتظر ميماندم كه پيدايش شود. پستچي هم كه انگار لج كرده بود.
ديگر حوصلهام داشت سر ميرفت. مادرم گفته بود: «سر راه، نان هم بگير.» دو دل بودم. ميترسيدم تا به نانوايي بروم و برگردم، پستچي از راه برسد و صندوق را خالي كند؛ آنوقت من به هواي اينكه هنوز پستچي نيامده، تا شب معطل بشوم. مثل آندفعه كه با محسن آمده بوديم. هرچه منتظر شديم نيامد؛ اما همين كه حواسمان رفت به بازي كردن، آمده بود، صندوق را خالي كرده بود و ما وقتي رسيده بوديم كه پستچي با آن موتور قراضهاش در خم خيابان پيچيده بود.
يك بار ديگر نشاني پشت پاكت را خواندم كه يك وقت آن را اشتباه ننوشته باشم: «اهواز ـ گردان... گروهان...» نگاهي هم به تمبر گوشهي پاكت انداختم: يك بسيجي با پيشانيبند قرمز كه لبخند ميزد. شبيه عكسي كه داداش حسين از جبهه برايم فرستاده بود. داداش حسين پيشانيبند قرمز بسته بود، گوشي بيسيم را جلوي دهانش گرفته بود و لبخند ميزد.
پاهايم كمكم درد ميگرفت. هر روز از صبح تا شب با بچهها تمام كوچه پسكوچههاي محل را زير پا ميگذاشتيم، اصلاً هم احساس خستگي نميكرديم. تازه، شبها بعد از آنهمه ورجه وورجه كردن، در كوچهي پشت مدرسه گلكوچك بازي ميكرديم؛ اما حالا...
با خودم گفتم: «نكند پستچي قبل از من آمده و رفته، حالا من بيخود منتظر ايستادهام؟ آره، حتماً قبل از من آمده و رفته.» به جايي نگاه كردم كه دفعهي قبل پستچي از آنجا رفته بود. به طرف صندوق پست رفتم. بسماللهالرحمانالرحيم گفتم. همين كه خواستم نامه را به صندوق بيندازم، چشمم به بسيجي و پيشانيبندش افتاد كه هنوز لبخد ميزد. بياختيار لبخند زدم؛ دستم را پس كشيدم و عقب رفتم. با خودم گفتم: «تا ظهر صبر ميكنم.»
نشستم روي پلهي سنگي مغازه، به ستون آهني تكيه دادم و چشم دوختم به خيابان. پلكهايم خود به خود روي هم افتاد... .
□
صداهاي نامفهومي به گوشم ميخورد. چشم باز كردم. صدا از خيابان بغلي بود. كمكم واضحتر ميشد. انگار صداي مارش حمله بود. يك ماشين سپاهي به خيابان پيچيد. حالا صدا بهخوبي شنيده ميشد. مردم از همه طرف به سمت خيابان بغلي ميدويدند. يادم آمد. حتماً رزمندهها عازم جبهه بودند. ذوق زده شدم. بياختيار به آن سمت دويدم. هنوز پاكت نامه در دستم بود. ايستادم. به پاكت نامه نگاه كردم. دو دل بودم. يك چشمم به صندوق پست بود و يك چشمم به ماشين سپاهي كه از بلندگوهاي سقفش صداي مارش حمله پخش ميشد. رزمندهها بيرق به دست از خيابان سرازير شدند ـ همه شبيه به هم ـ مردم برايشان شيريني و گل پخش ميكردند. خيابان پر شده بود از صداي مارش حمله. ازدحام زياد بود. بياختيار لبخند زدم. دستم را با پاكت نامه بالا بردم و به طرف صف رزمندهها رفتم. نامه را به رزمندهاي دادم كه پيشانيبند قرمز بسته بود و لبخند ميزد.
توضيح:
اين داستانها پيش از اين در نشريات كودكان و بيشتر در رشد دانشآموز به چاپ رسيده و انشاءالله در آيندهی نزديك به صورت مجموعهی قصه منتشر خواهد شد.
خرابكاري
ناهار را كه خورديم، حسابي سنگين شديم. رضا يك گوشه دراز كشيده بود، من يك گوشه. بابا نگاهي به سفره انداخت؛ بعد رو كرد به مامان و گفت: «خانم! ميگويم چهطور است مش رحيم بقّال را خبر كنيم بيايد سفره را جمع كند!»
مامان كه داشت تلويزيون نگاه ميكرد، گفت: «بابا، من كه از پا افتادم از بس پختم و شستم. نه جمعه دارم، نه غير جمعه. اينها هم كه فقط بلدند بخورند و بخوابند. آدم بچههاي مردم را كه ميبيند، حظ ميكند.»
مامان و بابا همينطور داشتند صحبت ميكردند كه زنگ در خانه به صدا درآمد. بابا گفت:« حميد، برو در را باز كن!»
ميخواستم بگويم به رضا بگوييد كه ديدم رضا تو اتاق نيست. غُرغُر كنان بلند شدم و به حياط رفتم. همينكه در را باز كردم، چشمم به مش رحيم افتاد. سلام كردم. مش رحيم جواب سلامم را داد و گفت: «آقا پسر، مثل اينكه بابات با من كار دارد. بگو بيايد دم در.»
بهطرف اتاق كه برميگشتم، ديدم بابا پشت پنجره ايستاده است. از قيافهاش معلوم بود بد جوري عصباني است؛ امّا به روي خودش نميآورد. رضا بهطرف اتاق دويد. بابا گفت: «بچه! تو كي رفتي بيرون كه ما نفهميديم؟»
بعد به حياط رفت. وقتي به اتاق برگشت، رو كرد به رضا و گفت: «بچه جان! اين كارها چيه كه ميكني؟ نزديك بود آبروريزي بشود.»
رضا سرش را پايين انداخت و گفت: «خودتان گفتيد مش رحيم را خبر كنم سفره را جمع كند!»
در راهِ خانه
آن ماشينِ قُراضه، خيلي وقت بود كه گوشهي خيابان بود. هيچكس هم كاري به آن نداشت. رويش خاك زيادي نِشسته بود و چرخهايش پنچر بود. يك روز، وقتي كه زنگ دبستان خورد، همكلاسم عبّاسي جلو آمد و گفت:« ببين، خانهي شما كجاست؟ ميخواهم دنبالت بيايم و خانهي شما را ياد بگيرم.»
خيلي ذوق كردم؛ چون هميشه دلم ميخواست با او دوست بشوم. آخر خيلي بزرگ و قوي بود. اگر با او دوست ميشدم، بچههايي كه هميشه مرا اذيّت ميكردند، حساب كار دستشان ميآمد و با بودن او در كنارم ديگر جرأت نميكردند اذيّتم كنند. گفتم:« باشد؛ از اينطرف برويم.»
توي راه، عبّاسي همهاش از خودش و از كتكهايي كه به ديگران زده بود، تعربف ميكرد. راست ميگفت. چند بار هم جلوي دبستان با بچهها دعوا كرده بود. به او گفتم كه بچهها مرا اذيّت ميكنند؛ اگر ميتواني، به حسابشان بِرِس! او هم قول داد هميشه مواظبم باشد.
همينكه به خيابان خانهمان رسيديم، عبّاسي به سراغ فولكس قراضه دويد و گفت:« نميداني چهقدر از ماشين خوشم ميآيد. بابايم يكي از اين ماشينها داشت. نميداني ماشين سواري چه كيفي دارد!»
بعد درِ آن را باز كرد و پشت فرمان نشست. همينطور از دهانش صداي ماشين و ترمز درميآورد. من هم بغل دستش نشستم و شدم شاگرد راننده. عبّاسي در داشپورد را باز كرد. توي داشپورد يك پيچگوشتي، يك انبردست و كلّي خِرت و پِرت بود. عبّاسي آچارها را برداشت و از ماشين بيرون آمديم. گفتم:« اينها را براي چي برداشتي؟»
گفت:« بيا، اين پيچگوشتي مال تو!»
نميدانم چرا يكجوري شدم. مامان هميشه ميگفت:« نبايد بدون اجازه به وسايل ديگران دست بزني.»
گفتم:« اينها كه مال ما نيست.»
خنديد و گفت:« تو چهقدر بچهاي! اين را بردار و برو. اگر ميخواهي حسابِ بچهها را برسم، بايد به حرفم گوش كني.»
پيچگوشتي را برداشتم، خانهمان را به او نشان دادم؛ او هم خداحافظي كرد و رفت.
... پيچگوشتي را روي ميز گذاشته بودم و به آن نگاه ميكردم. عجيب بود. فكر ميكردم اين پيچگوشتي يك مار است كه اگر به آن دست بزنم، نيشم ميزند. درست است كه دلم ميخواست با عبِاسي دوست بشوم؛ امّا اين پيچگوشتي مال من نبود. پيچگوشتي را برداشتم، به خيابان رفتم و آن را سر جايش گذاشتم.
رايانه و ماكاروني!
آن شب پايم را كرده بودم توي يك كفش كه: «بايد برايم رايانه بخريد!»
هرچه مامان ميگفت:« پسرجان! رايانه به چه درد تو ميخورد؟» به گوشم فرو نميرفت. آخر سر مامان گفت:« من كه از دست تو ذِلّه شدم؛ بگذار بابايت بيايد، با خودش حرف بزن.»
بابا گفت:« اين رايانه را ديگر چه كسي توي سرت انداخته است؟!»
گفتم:« الان بيشترِ بچههاي مدرسه رايانه دارند. همين اميرحسين، هرشب به دوستانش «ايميل» ميزند و «سيدي» تماشا ميكند...»
بابا گفت:« پسرم! صد بار گفتهام؛ هيچوقت خودت را با ديگران مقايسه نكن. قرار نيست همهي مردم يكجور زندگي كنند. تو هم چيزهايي داري كه ديگران ندارند. همين پارسال برايت يك دوچرخهي قشنگ خريدم؛ امّا دوستت اميرحسين، دوچرخه هم ندارد.»
بعد با مهرباني گفت:« الان هر دو گرسنه و خستهايم؛ بيا شامت را بخور. بعد از شام، بيشتر صحبت ميكنيم.»
امّا من نِقنِق كنان گفتم:« من شام نميخورم؛ من رايانه ميخواهم!»
غذا ماكاروني بود و بدجوري چشمك ميزد. فكرش را كه ميكردم، ميديدم مامان و بابا حرفِ حساب ميزنند؛ امّا لج كرده بودم و اشك ميريختم.
بابا ديگر چيزي نگفت و مشغول تماشاي تلويزيون شد؛ مامان چند بار گفت:« پسرجان! بيا شامت را بخور...»
امّا من هربار صدايم را بالاتر ميبردم. دلم بدجوري قارّوقور ميكرد. ماكاروني هم چيزي نبود كه بشود از آن صرفِ نظر كرد. با خودم گفتم:« اگر يك بار ديگر اصرار كرد، ميروم و شام ميخورم.»
امّا مامان ديگر چيزي نگفت و سفره را جمع كرد!
سوغات اصفهان
باز هم سر و كارمان با دفتر دبستان افتاد. آقاي ناظم با اخم گفت:« باز چي شده؟ رسولي، توخجالت نميكشي؟!»
از اينكه آقاي ناظم فقط رسولي را دعوا كرد، خيلی ذوق كردم. شير شدم؛ نگاهي به رسولي و آقاي ناظم انداختم و گفتم:« آقا، آقا اجازه؟ اينها توي جيب ما گز انداختهاند!»
بعد در حاليكه جيب كتم را بالا گرفته بودم، گفتم:« آقا اجازه؟ اين كت را تازه خريدهايم.»
آقاي ناظم چشم غُرّهاي به رسولي رفت و گفت:« بچه! اينكارها چيه كه ميكني؟ مگر آزار داري؟!»
رسولي كه ميخواست خودش را ناراحت نشان دهد، قيافهاي حق بهجانب گرفت و گفت:« آقا، ما... ما اينكار را نكردهايم.»
گفتم:« آقا، بهخدا داشتند سر كلاس گز ميخوردند؛ وقتيكه آقاي حيدري فهميدند، گز را در جيب ما انداختند. حالا جيبمان چسبيده است!»
آقاي ناظم دفترش را روي ميز باز كرد و به رسولي گفت:« سه نمره از انضباطت كم ميكنم تا ديگر از اينكارها نكني. دو نمره براي كار بدي كه كردي؛ يك نمره هم براي دروغي كه گفتي.»
رسولي گفت:« آقا، ما كه گفتيم؛ ما اصلاً گز نخوردهايم. از بچهها بپرسيد.»
آقاي ناظم گفت:« باز هم كه داري دروغ ميگويي! پدرت امروز آمده بود غيبت ديروزت را موجه كند. گفت كه به اصفهان رفته بوديد. پس گز را تو درجيب عليزاده انداختهاي!»
بعد هم گفت:« آدم خوب است وقتي كار بدي ميكند، شهامت داشته باشد راستش را بگويد كه من اينكار را كردهام.»
دهان رسولي باز ماند. از زرنگي آقاي ناظم خوشم آمده بود.
معلّم جديد
خبر را رضا به من داد. اصلاً معلوم نيست اين رضا خبرها را از كجا پيدا ميكند. امروز آمد و در حاليكه هيجانزده بود, گفت :« هيچ ميداني كه از امروز بهجاي آقاي فراهاني معلّم جديدي ميآيد؟»
با تعجّب پرسيدم:« نه, تو از كجا ميداني؟!»
رضا دستم را گرفت و با هم بهطرف دفتر معلّمها رفتيم. از پشت شيشه با انگشت, آقايي را نشان داد و گفت:« ايناهاش! آن آقاي مو بلند عينكي.»
گفتم:« هنوز يك ماه نيست كه به مدرسه ميآييم, آخر براي چه معلّم ما عوض شده است؟»
رضا گفت:« نميدانم؛ ولي ميدانم كه اين معلّم جديد, برعكس آقاي فراهاني خيلي بد اخلاق است.»
نميدانم چرا دلم يك جوري شد. تازه به آقاي فراهاني عادت كرده بوديم؛ امّا حالا يك معلّم ديگر كه ميگفتند خيلي هم بد اخلاق است, ميخواست جاي او را بگيرد. يك بار ديگر به معلّم جديد نگاه كردم. رضا راست ميگفت. آدم از موهاي پرپشت و عينك بزرگ و سياه او ميترسيد.
زنگ خورد و به كلاس رفتيم. همه دربارهی معلّم جديد صحبت ميكردند. به رضا گفتم: «من به بابايم ميگويم اسمم را در دبستان ديگري بنويسد. اصلاً دوست ندارم در كلاس يك معلّم بد اخلاق و سختگير, درس بخوانم.»
رضا گفت:« خوش بهحالت! من كه نميدانم بايد چهكار كنم.»
بچهها مثل زنبور وزوز ميكردند. مبصر روي ميز ميكوبيد تا آنها را ساكت كند؛ امّا بچهها همينجور سر و صدا ميكردند. چند دقيقهي بعد, مبصر گفت:« بچهها ساكت! آقا دارد ميآيد.»
بچهها يكدفعه ساكت شدند. صداي تپش قلبم را ميشنيدم. سايهي معلّم كه روي در كلاس افتاد, بچهها بلند شدند. مرد مو بلند به كلاس وارد شد, عينك بزرگ و سياهش را از چشم برداشت و لبخند زنان گفت: « بچههاي عزيزم, بفرماييد بنشينيد!»
بعد همانطور لبخند به لب, چند لحظهاي به بچهها نگاه كرد و گفت:« من معلّم جديدتان هستم؛ دوست بزرگتر شما و حالا ميخواهم با دوستان تازهام بيشتر آشنا شوم؛ پس اوّل خودم را معرّفي ميكنم. من كشاورز هستم؛ محسن كشاورز. حالا شما يكي يكي خودتان را معرّفي كنيد؛ آرام و شمرده.»
نفس عميقي كشيدم و سبك شدم.
فضولي!
بچّهها توي كوچه گل كوچك بازي ميكردند. من هم طبق معمول توي حياط قدم ميزدم و بلند بلند درس ميخواندم. امّا نه, دروغ چرا ؟! براي اوّلين بار با اصرار مامان داشتم درس ميخواندم كه دوباره سر امتحان آبروريزي نشود!
يكدفعه توپ بچّهها توي حياط افتاد؛ همينجور قل خورد و قل خورد و صاف توي زيرزمين رفت. كتابم را به گوشهاي پرت كردم و دنبال توپ به زيرزمين رفتم. توي دلم گفتم:« اگر توپ به كوزههاي ترشي و خيارشور خورده باشد چي؟»
آنوقت هوس خيارشور كردم! از پلهها بالا آمدم؛ اينطرف و آنطرف را خوب نگاه كردم و به زيرزمين برگشتم.
مامان هميشه ترشي و خيارشور درست ميكرد؛ ولي نميدانم چرا اينبار اينقدر زياد درست كرده بود. دور تا دور زيرزمين كوزه بود و بوي ترشي, خيارشور و سركه در هوا موج ميزد. به سراغ يكي از كوزهها رفتم و در ظرف را كه مامان محكم بسته بود, به سختي باز كردم. چند تا خيارشور برداشتم؛ همين كه خواستم اوّلي را به دهان بگذارم...
ـ بچّه جان! من از دست تو چهكار كنم؟!
از صداي مامان يك متر به هوا پريدم. سرم را پايين انداختم و چيزي نگفتم. مامان گفت: « يكراست سراغ خيارشور همسايهها رفتهاي؟ حالا چه جوابي به آنها بدهم؟»
با شرمندگي گفتم:« به خدا نميدانستم مال همسايههاست.»
مامان سري تكان داد و گفت:« خيلي خوب, اينبار به پدرت چيزي نميگويم؛ امّا بار آخرت باشد كه از اين فضوليها ميكني! »
با خوشحالي گفتم:« چشم, ديگر بدون اجازه به چيزي دست نميزنم.»
مامان دوباره سر تكان داد و گفت:« خدا كند!»
|
|